خدا اینبارم برش گردون بابامو
اینبارم برش گردون خونه
خدا من نمیتونم من نمیدونم یتیم بودن چه جوریه ولی شنیدم از سختی هاش خدایا فاطی هم اتاقیمو یادته چی میگفت
میگفت بابام شصت سالش بوده که من بدنیا اومدم
همیشه پیر و ناتوان دیدمش
همیشه غبطه ی باباهای دوستامو میخوردم
میگفت وقتی مرد هشتادسالش بود
مریض، کنج خونه افتاده..
فکر میکردم کاش بره و راحت بشه
مگه بودونبودش فرقی هم داره بحال من؟!
میگفت وقتی رفت فهمیدم چقد بودنش خوب بود
چقد یتیمی سخته
چقد همه به خودشون اجازه هر رفتاری رو میدن
چقد حتی جنازش که توی خونه بود پشتیبان و حامیم بود..
میگفت الان نمیفهمی پدرمادر مخصوصا پدر یعنی چی
وقتی رفتن میفهمی کی بودن
میفهمی دیگه خودتی و خودت
میبینی چقدر از قدرتت تحلیل میره
چقدر بقیه گستاخ میشن
چقدر سخته به برادر یا خواهر نیازتو بگی..
خدا بابای من پیر نیس افتاده نیس فقط هفتاد سالشه
پدری که یه روزم کنج خونه ننشسته
پدری که تا امروز میون این فامیل گرگ صفت، همه ی قدرت و سلاحمون بوده
پدری که هنوز مثل سگ ازش میترسن و جرات نکردن نگاه چپ بهمون بندازن
خدایا اینبارم برش گردون
بهش قدرت بده اینبارم بجنگه
خدایا من بعد اون کسیو ندارم
میدونم برش میگردونی
بهم یه نشونه بده
یه خواب
یا یه دل قرص.....
کاربن نوشت ...
ما را در سایت کاربن نوشت دنبال میکنید
برچسب: بابام,
نویسنده:
بازدید: 34