با سبز می نگارم که سبز رنگ بهار است و خوشی..
حالا که نوشته های قبل از این را زیر و رو میکنم میبینم سال گذشته چیزی ننوشته ام، حتی کلامی..
سال۹۹ ،سالی خسته و تنها ، سالی معلق، پر از تاریخ های رند و بچه زاینده..
من اما ننوشتم. نه شوری بود نه ذوقی ، نه کویین و نه کاربنی.
انگار همه را سپرده بودم به دست باد..
انگار رها کرده بودم بروند سراغ زندگی شان ،، بروند از مغز خسته و پرت و پلا گوی من ..
ولی چه شد که از پاییز۹۹ به صرافت ملاقات همدیگر افتادیم را شاید فقط خدایان میدانند..
قرارهای متوالی و بی سرانجام و نتیجه. این طرف میل دیدار و آنسوی قصه چیزی شبیه بیحسی، عدم تمایل
چه شد که شد؟ نمیدانم. به خودم که آمدم در عصری از روزهای کوتاه اواخر بهمن ماه، با همان بطری که قولش را داده بودم
جلوی در خانه ای بودم و قلبم مثل گنجشکی میخواست از قفسش پر بزند و رها شود..
در باز شد و دیدمش، آن لحظه نمیدانستم بعد از چندسال یا ماه..
آن لحظه بنده ی اضطرابی مسخره بودیم هردومان
جوری که من ماسک لعنتی ام را بعد از ده دقیقه یادم آمد بردارم..
چیز خاصی از گفت و شنودمان که اغلب گلایه های من بود بخاطرم نمانده..
ولی بیاد دارم روی مبل پشت سرش نشستم، حال روبه راهی نداشتم و گلایه میکردم که چرا آنشب که پرسیدم تعریف عشق چیست آن گونه تاختی و ناراحتم کردی؟..
و او پاسخ میداد و توجیه..
چه شد که وسط قهر و گلایه و غرغرهای پیرزن گونه ی من، بوسیدی ام؟
یادم است بعدها پرسیدم و گفتی: چون آن لحظه دوست داشتم آن آن کار را انجام بدهم..
و چه خوب که به حرف دلت گوش کردی! ..
بوسیدی ام و مثل مجسمه ثابت ماندم. من چقدر این اولین بوسه را تصور کرده بودم پیش از این؟
در تصوراتم دوطرفه بود، با خنده و خوشی بود،، آن روز ولی ، یکباره و یکطرفه ،، چرا؟
حتما چون هنوز غم و گلایه و شکوه داشتم..
ولی بوسه های بعدی؟ حتما چون دیگر غم و گلایه و شکوه نداشتم، تا اطلاع ثانوی!
سه چهارساعت سراسر شور و خنده و حال خوب..
سراسر افسوس و غبطه و آه..
لعن و نفرین به زمان..
باران گرفت. برگشتم، با تو ،،
تا برسیم خانه چقدر چرندوپرند گفتیم و خندیدیم.
چقدرنگران عریانی حالم بودی و اینکه کسی متوجه شود..
توی کوچه، نزدیک به در حیاط پیاده شدم ، خیس شدم، خوشحال بودم ، خوش حال..
قلبم بعد از پنج سال دوباره تپیده بود..
.
ما را در سایت کاربن نوشت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 8