زمان ما
زمانی که دبستان می رفتم، دهه ی هفتاد منظورم هست، مثل امروز نه تکنولوژی بود نه تبلت نه مغازه های لوازم تحریر لوکس و شیک که واردشون که میشی بچتو فراموش میکنی و کلی چیزمیز دوس داری برای خودت بخری...
نبود زمان من زمان خیلی از ماها،، قصه ای که میخوام بگم مربوط میشه به کلاس سوم یا چهارمم،، نمیدونم هنوز هم گروه بندی انجام میشه توی کلاسها یا نه، و گروهها اسمای قشنگ قشنگ مثل زمان ما دارن یا نه،، ولی محض اطلاعتون ما یه گروه چهارنفره بودیم، به اسم گروه '' بهار '' ...
من از اونجا که شاگرد اول کلاس بودم بالطبع سرگروه بودم و سه نفر زیرگروهم از بچه های متوسط و.حتی ضعیف بودن..
روند کار به این صورت بود که عملکرد گروه ها بصورت هفتگی بررسی میشد و بسته به نمرات دریافتی بچه ها، خانم معلم به گروه هزار آفرین، صدآفرین، آفرین و خوب می داد..
و ثلثی یکبار گروه برتر که بیشتر از بقیه هزارافرین جمع کرده بود توسط خانم پرروشی به اتاقِ کتابخونه برده میشد و هر کدوم از بچه های اون گروه میتونستن یه کتاب برای مدت یک هفته قرض بگیرن و ببرن خونه بخونن
بعله.. زمان ما کتابخونه به شکل امروزی نبود، یه اتاق در قفل متروک که همچین مواقعی جهت تشویق و جایزه درش باز میشد و ما مثل گرسنه های سومالی میریختیم توو
اون روز، که اولین و آخرین باری بود که پا به اون کتابخونه گذاشتم،، یونیفرم غالب اونروزا ینی خاکستری پوشیده بودم با مقنعه ی سفید و لپ های گلی :)
خوشحال از اینکه وااای خدای من! من و اینهمه کتاب؟ یک جا؟! مرسی خدا!! خانم پرروشی ده دقیقه فرصت داد بهمون برای انتخاب کتاب، سه نفر زیر گروهم توی زمانی کمتر از بیست ثانیه کتاب برداشتن، کتابهای قصه با نقاشی های بزرگ و خب البته وطنی..
اما من.... گشتم گشتم گشتم.. هرچی بیشتر گشتم چیزی که میخواستمو کمتر پیدا کردم..هیچ کتابی به مذاقم خوش نمیومد،، دلایل زیادی داشت، اول اینکه کتاب داستان خونه زیاد داشتم، لباس جدید پادشاه، خانه شکلاتی یا همون هانسل و گرتل، باخانمان، بینوایان، کزت و جناب ژان وارژان، سیندرلا، پینوکیو و پدر ژپتو و...
کتابهایی که همه از ادبیات ملل جمع شده بودن توی کتابخونه ی کوچک من..و من اشباع از تمام قصه ها، دنبال یه کتاب جدید میگشتم، چیزی که قصه نباشه، ولی دوسش داشته باشم..
ده دقیقه شد یک ربع، و من همچنان، توی اون روز ظهر آخر پاییز، زنگ تفریح و میون سکوت راهروی مدرسه مون، بین چهار جفت چشم دوستام و خانم پرورشی، نتونستم هیچ کتابی رو انتخاب کنم،،
شاید از یه دختر 9،10 ساله اینو برنتابید ولی من اون روز دست خالی تسلیم شدم و از کتابخونه بیرون اومدم،، در کتابخونه بسته شد، قفل شد، اتاقی که یه روز اتاق رویاهام بود رو از دست دادم اما...
یه چیزی فرق کرده بود،، اول اینکه دیدم خیلی چیزا از دور رویا هستن،، وقتی به عمقشون دست پیدا میکنی میبینی داشته های خودت خیلی ارزشمندتر هستن.. دوم اینکه فهمیدم یه جاهایی، نباید انتخاب کرد، باید گذشت و نخواست،، باید دست خالی برگشت..
امروز، تاریخ تکرار شد، سالها از اون روز میگذره، زندگی امروز منو وارد کتابخونش کرد،، کتابی که خواستم رو نداشت،، هیچ کتابی جذاب نبود، تازگی نداشت، خاص نبود،، اما...
زندگی امروز با دست خودش، بدون توجه به پیشگویی ها به فال های قهوه به پری خانم ها،، یه کتاب داد دستم و روانه ام کرد..
حالا منم و یه کتاب، یه کتابِ ناخونده که فقط جلدش رو در حال حاضر میتونم ببینم ، باید شروع کنم خوندنش رو،، باید ببندم کتابی که دوست داشتم رو..
اون روز، اون سال، دو چیز یاد گرفتم، و امروز سومیش رو
اینکه همیشه نمیشه از انتخاب شونه خالی کرد،، همیشه بحث جایزه نیست که بگذری، نخوای..
یه جایی تو زندگیت هست که باید چشاتو ببندی و کتابتو بپذیری..
به امید خوب بودنش، پربار بودنش، به امید خودش که این کتابو بهم داد..
کاربن نوشت ...
ما را در سایت کاربن نوشت دنبال میکنید
برچسب: کتاب من و کتاب,
نویسنده:
بازدید: 42