پیت زا

خرید بک لینک
یادمه اواخر کودکی و اوایل نوجوانیم، بدجور عاشق پیتزا بودم، درست توی برهه ی زمانی که شاید فقط یه پیتزا فروشی توی شهرمون بود، و با توجه به ارزش پول اونموقع، پیتزا یه غذای گرون بحساب میومد، جوری که نمیشد هفته ای دوسه بار خرید و خورد ، درواقع بطور معمول دوسه هفته یکبار پیتزا میخریدن خانواده، و این برای منی که عاشق این غذا بودم فاجعه بود

یادمه با خواهرم تصمیم گرفتیم از پول تو جیبیمون بزنیم و پس انداز کنیم که هفته ای دو بار از پیتزایی نزدیک مدرسمون پیتزا بخریم و همونجا بخوریم و صداشو درنیاریم

این روند هم دوسه هفته ادامه داشت بعد هم بدست فراموشی سپرده شد و اوضاع مثل قبل شد تا اینکه با اومدن پیتزاساز به بازار، ما شکموها مترصد این شدیم که هرطور شده یکی رو بخریم و بدون اینکه پول زیادی بدیم و غرغر خانواده از آلودگی های غذای بیرون، خودمون بسازیم و بخوریم و گوشت بشه به تنمون

پیتزاساز هم خریده شد، طرز ساخت پیتزا هم یاد گرفته شد، و حالا ما یکشب درمیون پیتزا داشتیم. خیلی خوب و خوشحال بودیم و این رضایت یک هفته بیشتر طول نکشید

وقتی که در جواب شام چی میخازبونمون نخاست بچرخه به گفتن پیتزا

وقتی نگاهمون به برش هاش دیگه برق سابق و نداشت

وقتی دیگه با یادآوریش دلمون غنج نمیرفت

پیتزاخوری ما از هفته ای سه شب رسید به یکشب و دوهفته یکبار و ماهی دوبار و کم کم دیدیم اصلا پیتزاساز جای زیادی رو گرفته و گذاشتیم توی کارتن و پرتش کردیم بالای کابینت

پیتزا دلم و زد، دوست داشتنم به صفر رسید، و دیگه نه تنها تلاشی برای داشتنش نمیکردم بلکه اگه وجود هم داشت طرفش نمیرفتم

خیلی از موضوعات و اتفاقات زندگی رو میشه با این مثال، قیاس مع الفارق کرد، خیلی چیزها، غذاها، لباس ها، رویاها، حتی آدمها

همیشه همینطوره که یه چیزی که یکروز چشمات برای دیدنش برق میزد یک روز دیگه دوست نداری نگاهش کنی

رویایی که دنبالش بودی حالا دیگه قانع کننده نیست

و کفشی که پشت ویترین براش نقشه ها داشتی حالا توی جاکفشی داره خاک میخوره

هرچند این اخلاق درستی نیست ولی دنبال مقصر هم نمیشه گشت

طبیعت همه ی موجودات نه تنها آدما اینه که وابستگی و تعلق خاطر یه چیز موقتیه، مث شب شرابی که بامدادی خمار در پی داره

اما کاش کمی هم دریغ کردن یاد بگیریم، کاش بعد از بدست آوردن اون چیز ارزشمند، هرچندوقت یکبار عمدا گمش کنیم، تا مجبور بشیم دنبالش بگردیم، کاش قبل از عادت شدنش، حواسمون باشه و همینکه دیدیم داریم از تب میفتیم، بندازیمش تو یه جعبه و بعد از قفل، کلیدشو بندازیم تو جوب آب

تا مجبور بشیم برای رفع دلتنگی، جعبه رو بشکنیم و بدستش بیاریم

گاهی وقتا فکر میکنم لازمه که حتی بعد از ازدواج، بدون پایبندی به قراردادهای اجتماعی مسخره، کمی مسخره تر عمل کرد، مثلا یک شبانه روز کامل رو توی دو اتاق جداگانه، تنها، خودمون رو حبس کنیم و تنها راه ارتباطی رو همین موبایل قرار بدیم، جلوی چشم نباشیم، کم باشیم، نذاریم دلتنگی بشه یه حس فراموش شده

و فراموشی بشه یه حس همیشگی

همدیگه رو عمدا گم و پیدا کنیم، تا یادمون بمونه اون شخص مقابل، همون آدم سابقه، تا برق از چشمامون نره، تا بوی تکرار نگیره آغوشی که روزی منتهای آرزومون بود

با وجود همه ی این عادت ها و تکرار ها و فراموشی ها

من هیچوقت عشقم به پیتزا رو فراموش نمیکنم، هیچوقت ذوقی که برای خریدنش داشتم رو فراموش نمیکنم

هیچوقت خاطرات خوبی که کنارش رقم خورد رو فراموش نمیکنم

هنوز با شنیدن اسمش، همون مزه ی قدیم زیر دندونم میاد هرچند دیگه اون عشق و آرزوی قدیمو ندارم

این یکی دیگه از مشترکاتیه که اینو هم میشه قیاس مع الفارغ کرد

نمیشه هیجان و اشتیاق های گذشته رو فراموش کرد

نمیشه ذوق قدیم رو محو کرد

نمیشه برق نگاه رو کتمان کرد

نمیشه استرس ها رو نفی کرد

نمیشه چونکه لحظات خوب همیشگی ان

هرچند پیتزا دل و بزنه، کفش خاک بخوره، رویا سهل الوصول بشه و آدما تکراری بشن

کاربن نوشت ...

ما را در سایت کاربن نوشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 5:27

صفحه بندی