
چرا؟ چرا ما نباید امروز و بعنوان آخرین دیدارمون همو میدیدیم؟ چرا هرچی من بگم جوابش نه عه؟ داره باورم میشه جزام دارم و حواسم نیست شایدم بقول تو بیشعورم و خیلی چیزا رو نمیفهمم دیگه مهم نیست. گذشت. نشد و گذشت دیگه نمیخوام ببینمت و دیگه نمیگم یه کلمه دربارش فقط دوس داشتم روزجهانی بوسه مصادف بشه با بو...
ادامه مطلب
میدانم یکسری آدمها هستند که وقتی از یک چیزی خوششان بیاید باید هرطور شده آن را در حلقوم دیگران هم بچپانند، حالا آن چیز ممکن است یک فیلم باشد یا یک آهنگ، یک کتاب باشد یا یک بوتیک لباس، هرچیزی که قابلیت انتخاب شدن داشته باشد در این مقوله خواهد گنجید خود من در رابطه با پیشنهاددهندگی ید طولایی دارم ...
ادامه مطلب
یک روز بلاخره تفاوت بین بی اهمیت و با اهمیت رو تشخیص میدی یاد میگیری که از کنار هر آنچه مردم در موردت فکر میکنن بی اعتنا گذر کنی و بیشتر از قبل به فکر خودت باشی نمیدونم اون روز کی میاد ولی، امروز روز خسته ای بود با خستگی شروع شد، با خستگی داره طی میشه دلیلش اسمس های سر صبح نیست، شایدم هست و نمیدونم فقط اینکه روحم امروز خسته ست رو میفهمم حتی زبونم خسته بود وقتی به مامان گفت من بازاروکیل هیچ خریدی ندارم، خستم، نمیخوام بیام درس هم نخوندم اومدم خوابیدم و دستمو در امتداد گل های شبتاب کاغذ دیواری اتاقم گرفتم نگاهم میره به بالا، تا سقف قد کشیدن با سر انگشت برجستگی های گلبرگ هاش رو لمس میکنم یک لحظه چشمهامو میبندم و تصور میکنم نابینا هستم بغض کردم چرا؟ عجب چشمهامو باز میکنم، قورتش میدم لعنتی رو ول...
ادامه مطلب