کاربن نوشت

متن مرتبط با «کتاب من و کتاب» در سایت کاربن نوشت نوشته شده است

افشای جزئیات وصال

  • نیلوبلاگ

    وصال در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «وصال» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.  با سبز می نگارم که سبز رنگ بهار است و خوشی..حالا که نوشته های قبل از این را زیر و رو میکنم میبینم سال گذشته چیزی ننوشته ام، حتی کلامی..جزئیات بیشتر درباره وصالجزئیات بیشتر درباره وصالسال۹۹ ،سالی خسته و تنها ، سالی معلق، پر از تاریخ ...

    ادامه مطلب
  • وصال

  • نیلوبلاگ

    با سبز می نگارم که سبز رنگ بهار است و خوشی..حالا که نوشته های قبل از این را زیر و رو میکنم میبینم سال گذشته چیزی ننوشته ام، حتی کلامی..سال۹۹ ،سالی خسته و تنها ، سالی معلق، پر از تاریخ های رند و بچه زاینده..من اما ننوشتم. نه شوری بود نه ذوقی ، نه کویین و نه کاربنی.انگار همه را سپرده بودم به دست باد..انگار رها کرده بودم بروند سراغ زندگی شان ،، بروند از مغز خسته و پرت و پلا گوی من ..ولی چه شد که از پاییز۹۹ به صرافت ملاقات همدیگر افتادیم را شاید فقط خدایان میدانند..قرارهای متوالی و بی سرانجام و نتیجه. این طرف میل دیدار و آنسوی قصه چیزی شبیه بیحسی، عدم تمایل چه شد که شد؟ نمیدانم. به خودم که آمدم در عصری از روزهای کوتاه اواخر بهمن ماه، با همان بطری که قولش را داده بودم جلوی در خانه ای ...

    ادامه مطلب
  • 26 شهریور

  • نیلوبلاگ

    چرا تاریخ 26 شهریور توی ذهنم تکرار میشه این چندروز؟ این یه الهامه؟ برای خوب شدنه بابام؟ برای معجزت؟ میدونم که همینه.....

    ادامه مطلب
  • 26شهریور

  • نیلوبلاگ

    بابامو بردی 26 شهریورو به دلم انداختی، یک هفتست که به دلم انداخته بودیش من منتظر معجزت بودم امروز رو با انصاف نه اینجوری یکباره رفتنه بابام حالم از الهاماتت بهم میخوره حالم از دنیات بهم میخوره من توقعم از بیست و شیش شهریور این نبود رفتنه بابام نبود.. تو که میخواستی تو این روز ببریش چرا انداختیش تو دل و جونم؟ چرا بهم امید معجزه دادی برای امروز؟ من به امروز دل بسته بودم امید بسته بودم ...

    ادامه مطلب
  • خواب1

  • نیلوبلاگ

    حالم از خوابهای بی سروته بهم میخورهاین درست، ولی یه سری از همین خوابهای بی سروته، یه چیزی یه امتیازی درونشون دارن که با همه شلم شوربایی، آدم دوسشون میداره این شبا فکرم بازار شامه، و هرشب و با خوابهای عجیب غریب سر مبکنم پریشب.خواب دیدم یه سگ هار و وحشی دنبالم کرده بود و کار از گرفتن.گذشته میخوا...

    ادامه مطلب
  • روز جهانی بوسه یا روز بوسه ی جهانی؟

  • نیلوبلاگ

    چرا؟ چرا ما نباید امروز و بعنوان آخرین دیدارمون همو میدیدیم؟ چرا هرچی من بگم جوابش نه عه؟ داره باورم میشه جزام دارم و حواسم نیست شایدم بقول تو بیشعورم و خیلی چیزا رو نمیفهمم دیگه مهم نیست. گذشت. نشد و گذشت دیگه نمیخوام ببینمت و دیگه نمیگم یه کلمه دربارش فقط دوس داشتم روزجهانی بوسه مصادف بشه با بو...

    ادامه مطلب
  • تحمیل خوب، تحمیل بد

  • نیلوبلاگ

    میدانم یکسری آدمها هستند که وقتی از یک چیزی خوششان بیاید باید هرطور شده آن را در حلقوم دیگران هم بچپانند، حالا آن چیز ممکن است یک فیلم باشد یا یک آهنگ، یک کتاب باشد یا یک بوتیک لباس، هرچیزی که قابلیت انتخاب شدن داشته باشد در این مقوله خواهد گنجید خود من در رابطه با پیشنهاددهندگی ید طولایی دارم ...

    ادامه مطلب
  • رویا

  • نیلوبلاگ

    هیچ رویایی نمی آید جانمآنچه میبینیم تنها خوابی ست که از چشم هم گرفته ایم خواب بزرگ دو دریا در نقشه ی جغرافیا پ.ن : هر روز که می.گذرد دور و دورتر است او.که ناگهان در نزدیک ترین جای جهانم یافتم رویا همین است.. ...

    ادامه مطلب
  • یک روز..

  • نیلوبلاگ

    یک روز بلاخره تفاوت بین بی اهمیت و با اهمیت رو تشخیص میدی یاد میگیری که از کنار هر آنچه مردم در موردت فکر میکنن بی اعتنا گذر کنی و بیشتر از قبل به فکر خودت باشی نمیدونم اون روز کی میاد ولی، امروز روز خسته ای بود با خستگی شروع شد، با خستگی داره طی میشه دلیلش اسمس های سر صبح نیست، شایدم هست و نمیدونم فقط اینکه روحم امروز خسته ست رو میفهمم حتی زبونم خسته بود وقتی به مامان گفت من بازاروکیل هیچ خریدی ندارم، خستم، نمیخوام بیام درس هم نخوندم اومدم خوابیدم و دستمو در امتداد گل های شبتاب کاغذ دیواری اتاقم گرفتم نگاهم میره به بالا، تا سقف قد کشیدن با سر انگشت برجستگی های گلبرگ هاش رو لمس میکنم یک لحظه چشمهامو میبندم و تصور میکنم نابینا هستم بغض کردم چرا؟ عجب چشمهامو باز میکنم، قورتش میدم لعنتی رو ول...

    ادامه مطلب
  • کا...بووس :)

  • نیلوبلاگ

    نه عشق نه دوست داشتن نه بغل گرم نه بوسه نه هوای دونفره اینا همش حرفِ همش تظاهره همش شوآف یه سری آدم دل خجسته اس من میگم وقتی از کابوس خونین و مالین بیدار میشی و جرات تکون خوردن نداری الا برداشتنِ گوشیت، یکی باشه بهش زنگ بزنی بدون فکر به اینکه چه ساعتیه و رودربایستی مزاحمت ایجاد کردن و.. فقط برا اینکه بگی میترسم! یکی باشه بگه پاشو لامپُ روشن کن، تموم شد، چیزی نیس.. تنهایی این نیس که عاشق نباشی این نیس که پاییزها یه نفره باشی تنهایی یعنی بعد کابوس دستت بره به گوشی و ببینی چندساعتی که خواب بودی کل دنیا با تو خواب بوده.. و من، از یه کابوس خونین و ما...

    ادامه مطلب
  • دونفره های متفاوت یا متناقض یا هرچی

  • نیلوبلاگ

    همیشه باید همین باشه اصلا لطفش به همینه همیشه باید یکی نیمه افسرده باشه، اون یکی سرحال و خجسته یکی ساکت باشه اون یکی پرحرف یکی محتاط و یکی هم آتیش پاره یکی قهوه ی تلخ، یکی چای لیموووو یکی کیک شکلاتی، اون یکی چیزکیک لیمویی، تارت لیمویی، اصلا هرچی، فقط لیمویی باشه، پای لیمو مثلا ؛) یکی بیحوصله، یکی نکته سنج یکی بیخیال، اون یکی نگران یکی سنگ، یکی شکننده یکی مرموز، یکی ساده خلاصه که گذشته از عقاید و ایدئولوژی های درونی هر آدمی بیرون آدما همیشه پر از تفاوته و وقتی خوب فکر میکنم میبینم من یه لیمو ام ینی از اول یه لیمو بودم بعد رشد کردم :) و این خیل...

    ادامه مطلب
  • کتاب من کتاب زندگی

  • نیلوبلاگ

    زمان ما زمانی که دبستان می رفتم، دهه ی هفتاد منظورم هست، مثل امروز نه تکنولوژی بود نه تبلت نه مغازه های لوازم تحریر لوکس و شیک که واردشون که میشی بچتو فراموش میکنی و کلی چیزمیز دوس داری برای خودت بخری... نبود زمان من زمان خیلی از ماها،، قصه ای که میخوام بگم مربوط میشه به کلاس سوم یا چهارمم،، نمیدونم هنوز هم گروه بندی انجام میشه توی کلاسها یا نه، و گروهها اسمای قشنگ قشنگ مثل زمان ما دارن یا نه،، ولی محض اطلاعتون ما یه گروه چهارنفره بودیم، به اسم گروه ''بهار '' ... من از اونجا که شاگرد اول کلاس بودم بالطبع سرگروه بودم و سه نفر زیرگروهم از بچه های متوسط ...

    ادامه مطلب
  • خودم

  • نیلوبلاگ

    یه روزایی هست دوست داری خودتو تنبیه کنی اونم از نوع بدنیش! خودت منظور خود جسمی ات نیس،، روحت، روانت، وجدانت، انگیزه هات، کارهات و... یه روزایی هم هست انقدر خوبه که میگی کاش میشد خودمو بغل کنم سفت! خودمو ببوسم زیااااد... یه روزای دیگه هم هست که هیچ حسی نسبت بخودت نداری اصلا به خودت محل نمیذاری، یه مرگیت هستا، ولی به روی خودت نمیاری خودتو به نفهمی میزنی.. این روزا خسته ای، خسته از شادی و غمهای زودگذر و فانی زندگی همینه... یه وقتا خیلی خوب، بی اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه یه وقتا هم بد و کسل کننده، که ممکنه حاصل از یه اتفاق باشه یا نه بجز اینا، این تنبی...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    یک روز به شیدایی | یک روز مکالمه رایگان | یک روز خوب | کتاب من و کتاب | خودم تنها تنها دلم | خودم را دوست دارم | خودمو تو گل میپلکونوم | خودمو تو گل میپلکونم |